موش کوچولوی مامان
دخمل قشنگم سلام.
امروز ٥شنبه بود و مثل همیشه صبح بابا جون و مامان جون اومدن دنبالمون و رفتیم خونه باباجون اینا.هم
واسه حموم کردن تو شیطون بلا

هم واسه اینکه فردا باز دعای دسته جمعی داریم و یه عالمه سبزی خوردن باباجون اینا گرفته بودن و باید
تمیز میشدن واسه دعا.و خاله های من همه قرار بود بیان کمک و واسه تو بهترین اتفاق بود.
بعد اینکه رسیدیم خاله فاطمه و امیر علی و مادر جون من اومدن و تو یه کم با امیر علی بازی کردی
و.............
بقیه در ادامه مطلب............
و بعد با خاله عارفه بردیمت حموم و تو کلی آب بازی کردی و به ما آب پاشیدی تا شسته شدی و رفتیم
بیرون
.
و تو مثل همیشه تا سبزی ها رو وسط دیدی رفتی کنار
اونای دیگه نشستی وشروع کردی به قول خودت کمک کردن.اما همش خرابکاری بود و سبزی هارو به
اطراف میریختی یا یواشکی میزاشتی دهنت که کار خیلی بدی بود.
چون نشسته
بودن و مریضت میکردن.خلاصه همش حواس مامانی و دیگران رو پرت میکردی نفسم و از کار
مینداختیشون
تا اینکه خاله میترا و حسین اومدن و تو خیلی خوشحال شدی و رفتی و مشغول بازی با حسین شدی
و کار ما هم تموم شد .و بعد از نهار هم خاله ژیلا و حوریه و فاطمه اومدن و تو دیگه
کلا منو یادت رفت و گرم بازی شدی.
بعد هم قرار شد شب همه بریم خونه خاله فاطمه مهمونی و دور هم باشیم.
اونجا هم که باز تو همش بازی کردی و فقط وقت شام پیش مامان بودی.
بعد شام خاله آهنگ گذاشت و تو هم عشق نای نای با حسین کلی رقصیدین و خوش گذشت


اما امشب بابایی باهامون نبود و با عمو رضا رفته بود عروسی دوست عمو.جاش خالی ببینه دخمل نازش
چقدر هنرنمایی کرد و کلی ذوق کنه.![]()
بعد مهمونی هم با باباجون اومدیم خونه خودمون تا رسیدیم تو از شدت خستگی لالا کردی.که انشاالله خوب بخوابی نفس مامان
و منم اومدم و واست کارای امروزتو نوشتم عشق من.
دوست دارم یسنا جونمممممممممممممممممممم



موش کوچولوی مامان
